خرید بک لینک

من انتخاب کرده ام شاد باشم حتی وقتی هیچ چیز آن طور که می خواهم نیست ، حتی در اوجِ مشکلاتم من یاد گرفته ام در دلِ بدترین اتفاقات هم بگردم و بهانه ای برایِ لبخند ، پیداکنم من یاد گرفته ام بخندم ، حتی وقتی دلیلی برایِ خندیدن نیست ... آدمِ بی غمی نیستم ، من هم دلم می گیرد ! اما نه منتظرِ کسی می مانم که آرامم کند ، نه در انتظارِ دستی ، که از راه برسد ، و نوازشم کند ... نیازی به دلسوزیِ هیچ کس ندارم ! من خوب کردنِ حالِ خودم را بلد شده ام ... و قوی بودن را ؛ به تمامِ تسلیم شدن ها ترجیح داده ام !

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 1:16

هیچی سخت تر از این نیست که منطقی فکر کنی

وقتی احساساتت دارن خفت میکنن...

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 1:16

از روزی که شناختمت همزمان، هم می خندم و هم گریه می کنم

نیمی از عشقت روشنایی و نیم دیگرش تاریکی ست

یک بام و دو هواست

شاید برای همین است که همچنان دوستت دارم

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:37

موهامو کوتاه کردم...

کوتاهه کوتاه...

راحت شدم...

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:37

فکرش را بکن...

اوایل بهار باشد و

تمام شهر

گل به سر باشد و

تو هم

بی خبر...

یک هو...

از راه بیایی...!

معجزه

معنای دیگری هم

مگر دارد...؟!

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 4:43

بابا امروز از خونه ت بیرونم کردن

من بازم برمیگردم اونجا

ولی اینبار که رفتم همه رو از اونجا بیرون میکنم

من تو این دنیا فقط تو رو داشتم

حالا که نیستی بود و نبود بقیه فرقی به حالم نمیکنه

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 4:43

بهار که همیشه.به نو شدنو زنده شدن زمین نیست!گاهی به سبزی دلی ستکه از بی محبتی روزگار یخ بسته است،به خندان لبی ست که از ناملایمت دنیا بسته شده است؛به گرفتن دستی ست قسمتِ نامرد زمین گیرش کرده است...کاش

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 4:43

خسته شدم از آدمایی که وقتی باهاشون درد و دل میکنی میگن خدا بزرگه یا شروع میکنن به نصیحت

یکیو میخوام پای حرفام بشینه هی من حرف بزنم هی اون گوش بده فقط گوش بده و گوش بده

من که سبک شدم یه لبخند تحویلم بده و بگه آروم شدی؟؟؟

توقع زیادی نیست بخدا...

کاش امشب بابا به خوابممیومد

کاش حداقل اون میگفت من باید چیکار کنم...

خسته شدم دیگه...

خدایا خودت یه راهی نشونم بده...

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 4:43

کاش میشد برگردم به چند سال قبل ، یکی از همان شب های عید ، که تمامِ فامیل ، خانه ی مادربزرگم جمع بودیم . برگردم به یکی از آن شب ها که اتاقِ کوچکِ مادربزرگ گنجایشِ شیطنت های کودکانه ی ما را نداشت ، بزرگ

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 فروردين 1398 ساعت: 22:07

امشب شب چهارشنبه سوریه...

بهترین چهارشنبه سوری سالی بود که تو اینجا بودی بابا...

همه دور و برم بودید...

بابایی امسال تنهام هنوز از خونه بیرون نزدم...

دو دلم اصلا برم یا نه...

از پنجره تو کوچه رو نگاه کردم شلوغ بود

همسایه ها آتیش روشن کردن و دور هم جمع شدن

حوصله ی شلوغیو ندارم...

شاید زدم بیرون،شایدم امسال کلا بی خیال چهارشنبه سوری شدم

ببینم چی میشه

بازم روزت مبارک بابا جونم

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 فروردين 1398 ساعت: 22:07

روزت مبارک عشقم

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 فروردين 1398 ساعت: 22:07

آخرین شب "سال" است!

و من به اندازه ی

تمام دقیقه های این سال

دلم برایت تنگ شده است !

و ای کاش فردا بیایی و

کمی مرا "تحویل" بگیری!

و اگر نیایی

باز هم سال دیگری شروع میشود

و من باز هم همان آدم

تنهایی میشوم

که سال پیش بودم ...

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 فروردين 1398 ساعت: 22:07

کاش وقتی که سال تحویل می شودتو را هم به من تحویل دهندتا پایانی باشد برای یک سال تمام بی قراری هایمتا فراموش کنماین سال لعنتی چگونه بر من گذشت و چه به روزگار جوانی ام آوردکاش این هوای زمستانی دلم که بع

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 فروردين 1398 ساعت: 22:07

ثانیه هایِ آخرِ سال است ...

میان دغدغه هایِ رنگارنگتان ،

بعد از این نو شدن ها ، تکاندن ها ، دور ریختن ها و شستن ها ؛

این ثانیه هایِ آخر را برایِ دلتان خرج کنید ...

بتکانید ؛ غبارِ غم و اندوه را

بشویید ؛ زنگارِ بغض و کینه را

دور بریزید تمامِ انرژی هایِ منفی را

با دلتان تجدیدِ بیعت کنید !

باور کنید هیچ نوشدنی ، آرامش نمی آورد ،

برای یک بار هم که شده ، دلِتان را نو کنید...

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 فروردين 1398 ساعت: 22:07

"تحويل "بگير؛

سالى كه نو ميشود

و تويى كه از نو نيستى!

شبيه تُنگِ پر از آبى كه عيد نشده ماهىِ قرمزش ميميرد!

شبيه سبزه اى كه درست شب بيستُ نهم سرما ميزند!

سيبى كه كال چيده اند

و ...

مي دانى؛

"نداشتنت "همان بغضى ست

كه تا <<حول حالنا>> مى خوانند ميشكند!

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 فروردين 1398 ساعت: 22:07

دوباره عید شد

فصل رفت و آمد

با داغ آنکه رفت و نیامد

چه کنم؟!

برچسب: نویسنده: روژان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 فروردين 1398 ساعت: 22:07

صفحه بندی